|
آن کلاغی که پرید از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ، ابری ولگرد
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند همه می دانند
که ما از آن روزنه ی سرد عبوس ، باغ را دیدیم
و سیب را از آن شاخه ی بازیگر دور از دست چیدیم
همه می ترسند همه می ترسند
اما من و تو نترسیدیدم
وبه درخت و آب و آینه پیوند زدیم
سخن از پچ پچ دو نام یا هم آغوشی در أوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایقهای سوخته ی بوسه ی تو
وصمیمیت در طراری
و تولد وتکامل و بلوغ
|